حريفا ميزبانا ميهمان سا ل و ما هت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست صدايي گر شنيدي صحبت سر ما به دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد
فريبت مي دهد بر آسما ن اين سرخي بعد از سحر گه نيست
حريفا گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ منگان مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندوه پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يكسان است